تبليغاتX
دنا جهانبخش
 

 

سالهاست همه می گن می گذره

ولی واسه من , سالهاست

زمان متوقف شده

چرا نمی گذره؟ چرا همه چیز مثل همیشه ست؟

منتظرم

شاید منتظر کسی که هیچ وقت نمیاد

شاید منتظر اتفاقی که هیچ وقت اتفاق نمی افته

شایدم منتظر یه واقعیت ناشناخته که هیچ وقت نمی شناسمش

پ.ن: اینایی که نوشتم راجع به امام زمان نیست , اشتباه نکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 23:0  توسط دنا جهانبخش  | 

 

آدم اینجا تنهاست

 و در این تنهایی, سایه نارونی تا ابدیت جاریست

 (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 13:12  توسط دنا جهانبخش  | 

 

شب / با گلوی خونین / خوانده ست / دیرگاه.

دریا / نشسته سرد.

یک شاخه / در سیاهی جنگل / به سوی نور....فریاد می کشد.

(شاملو)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 15:53  توسط دنا جهانبخش  | 

بالاخره بعد از سالها اينجا با يه عالمه عکس آپ شد...البته يه جورايي بعضياش تکرارين ولي راستش  ۲ تا مشکل داشتم:

 ۱-نمي تونم بين عکسهام انتخاب درستي کنم... تازه همين هارو هم يه دوست خوب برام انتخاب کرده از  امیرعلی عزيز به خاطر کمکهاي هميشگيش يه دنيا ممنونم 

۲-به جز این خانم خوش خنده هیچ بشری راضی نمیشد ازش عکس بگیرم

عکسها يه کم ريخت و پاشه...شرمنده...در  وبلاگ سازي خيلي خيلي تنبلم...

بقيه عکسها  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 17:11  توسط دنا جهانبخش  | 

اینا عکسهای گذشته است که واسه مشق شب(با موضوع دست)واسه کلاس عکاسی  گرفته بودمشون

 اولین عکسهایی که گرفتمدقیقا اولین سری که دوربین به دست شدم(مهر ۸۶)

بقیشم دفعه دیگه می ذارم(بقیه عکسها در ادامه مطلب)

راستی یادم رفت بگم ۸ مارسمون هم مبارک{اینو به خانم ها گفتم}

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 0:4  توسط دنا جهانبخش  | 

ای خدااااااااااااااااااااا آخه چرا این روزها همش ضد حال می زنی؟

مگه این فینگیلی بند انگشتی جای کیو تنگ کرده بود؟ داشت واسه خودش زندگیشو می کرد

 هنوز ۱ سالش هم نشده بود... تازه دیشب واسش ۱داداش کوچولو خریده بودم...خیلی مهربونو دوست داشتنی بود. حسابی معروف بود .. همیشه همه حالشو ازم میپرسیدن

خواستم تو دستم ازش عکس بگیرم که اندازش معلوم بشه ولی انقدر بدنش شل و ول شده بود و ورم  کرده بود که اصلا دلم نمیومد بهش دست بزنم به خاطر همین گذاشتمش رو تخت خوابش

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 21:39  توسط دنا جهانبخش  | 

این روزها اصلا وضعیت خوبی ندارم... سر به هوا شدم...حال و حوصله ندارم... یعنی اصلا حال و روزم خوب نیست... تنهام...می ترسم...بد جوری دپرس شدم نمی دونم چرا همه کس و همه چیز یه جوری شدن شایدم من یه جوری شدم چه جوری رو دیگه نمی دونم فقط میدونم جور بدیه

 اوضاع عکاسی هم خیلی افتضاحه عکس می گیریم ولی اصلا عکسهام به دل نمیشینن نمیدونم چرا ولی قبلا خیلی بهتر بودم راضی بودم از کارام ولی الان نه...

ولی از یه چیزی خیلی خوشحالم اونم شروع دوباره کلاسهای عکاسیه الان ۲-۳ ماهی میشه که منتظر شروع شدن ترم جدیدشم شاید کلاسها دوباره اون اشتیاق رو بهم برگردونه...شاید آقای امیر لویی بتونه دوباره روشنم کنه دلم واسه آقا معلم  و کلاسهاش تنگ شده

 بی صبرانه منتظر یکشنبه ساعت سه اااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03ساعت 20:2  توسط دنا جهانبخش  | 

حال می کنید؟

۱- لنزم خون خالی شد ۲-ایضا لباسامم خون خالی شد ۳- آبرومم جلوی اون همه جمعیت رفت

جاتون خالی وسط اون همه آدم چنان خوردم زمین که فقط تونستم ۱دونه عکس بگیرم

انقدر عصبانی و ناراحت شدم که خدا می دونه... آخرشم خودم با خودم قهر کردم و دست خالی برگشتم خونه 

آخه آدم باید انقدر سوسول باشه که با تنه زدن یه عوضی اینجوری نقش زمین بشه؟

اه اه اه...از خودم بدم اومد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 17:46  توسط دنا جهانبخش  | 

 خیلی جای باحالیه (بقیه عکسها در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:31  توسط دنا جهانبخش  | 

یادش بخیر جاده سمیرم واقعا یکی از قشنگترین جاهایی بود که تو عمرم دیدم

دلیل تار بودن عکسها هم به خاطر اینه که از توی ماشین گرفتمشون

(بقیه عکسها در ادامه مطلب)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 23:53  توسط دنا جهانبخش  |